چهارشنبه 26 اردیبهشت97
هوای اردیبهشت پر شده از بوی باران و نمی که من رو یاد شمال میندازه. ماه اردیبهشت پر بود از خاطرات و بیرون رفتن ها و مهمانی ها والبته بسی ناراحتی. روز معلم و تب و تاب دخترم برای هدیه خریدن تا جشنی که برای آزیتا جون مربی عزیزش در مجتمع گالریا گرفتن و تا لحظه رفتن بهش نگفته بودم و با دیدن سارینا وباران نمیدونست چه خبره و مناسبت چی برگزار تا چشمش به مربی عزیزش افتاد و کلی ذوق کرد. شبی بود در کنار عزیزایی که دوست داشت و من بخاطر اتفاقات روز اداره باتمام خستگی و ناراحتی که داشتم خودم روبایکوت کردم و باتمام ترافیک و بارندگی به دورهمی دوستان رفتم.
چند تا از دخترای خوشگل کلاس آزیتا جون رفتن و غزل سعدی روخوندن دخترم ناراحت مامان بیا صحبت کن من برم بخونم. گفتم : دوست داری خودت برو صحبت کن. همون موقع یه آقایی اومد و شنید و با آویسا حرف زد و دخترکم به همراهش رفت و هنرش رو نشون داد. خیلی سعی می کرد با احساس باشه. گاهی در چهره اش خودم را میبینم شور و حال کودکی. کاش همیشه این شور و حال در او بماند. کاش دخترم تو همیشه اینگونه باشی. برایت دعا میکنم...
دخترم اینروزها خیلی سعی می کنه درست رفتار کنه و البته گاهی ازدستش در میره و البته و بالاخره شیطنت های این دوره اجتناب ناپذیره.
تواین ماه سفرمامان حاجی بابا حاجی به تهران داشتیم و علی رغمی اینکه مریض بودم سعی کردم روپا باشم و یک روز به اتفاق خانواده به کاخ نیاوران رفتیم. بسیار جالب بود و زیبا و البته طبیعتی غیرقابل وصف که باید در میان آن باشی تا زیبایی اش را حس کنی.
بابا رضا بنده خدا چون همیشه در حال دویدن به دنبال پسرک بود و آویسا هم سعی می کرد خیلی خانمانه رفتار کنه و البته...
بگذریم..
روز نیمه شعبان هم به اصرار بچه ها با عمه های محترم به جاجرود رفتیم و بچه ها کلی حال کردن.
اینروزها جشن یادگیری و جشن الفبا دو مراسمی است که تمام ما مادرا رو درگیر کرده و با گروه بندی هایی که شد اول آویسا فارسی بود بعد شد قرآن و در آخر قرعه به نام فارسی براش افتاد و قراره که سوگند نامه خواندن رو قرائت کنه.
دیروز با ذوقی اومد که خانم باقرزاده به طور رسمی از من و باران دعوت کرده تا در مراسمی براشون شعر بخونیم. واژه رسمی رو همچی با غلظتی می گفت که خندم می گرفت. گفتم یعنی چی رسمی؟ باز با حالتی خاص گفت: خانم باقرزاده خودش گفت که به طور رسمی از شما دعوت می کنم.
عاشق مدیر مدرسه شونه ومی گه همش لپم رو میگیره و نازم می کنه. هرازگاهی در میان زنگ ها به دنبالش میفرستن و میره با بچه های کلاس بالاتر مشاعره میکنه. روز چهارشنبه اومد که مامان من کلاس بودم و باران غایب بود خانم دیانی فرستاد دنبال ما. من رفتم کلاس نهم. و اونجا با اونا مشاعره کردم. اونا همش به من می خندیدن. منم آخرش حالشون گرفتم یه ص انداختم هیچکی بلد نبود. از این ادبیاتش خنده م می گیره. البته محیط مدرسه پر از ادبیات مختلف.
با برادرش گاهی خواهرانه و بزرگانه رفتار می کنه و گاهی به جنگ. کلاس های شناش با بهنازجون به روزای آخرش داره نزدیک میشه. و آنچنان با مربی تو استخر بازی می کنه و از سر و کولش بالا میره که همه فکر میکنن مادر و دخترن.
روزها می گذرد و گلهای من روز به روز بزرگتر میشون و من ناتوان تر.
عزیزانم میدانم این روزها خسته ام. اما چه کنم گاه زندگی اتفاقاتی را جلوی پایت میگذارد ونمیدانم چه کنم. همه چیز به خدا سپرده ام. می خواهم به سوی آرامش روم و از هیاهوی همه این آدمیان بگریزم.می خواهم چشمانم تنها به آرامش باز شود. همیشه یک چیز از خدا می خواهم که مسیری را که من پیموده ام بعد من کسی نباشد...
فرزندانم بزرگ شوید تا من از زیبایی وجود شما ببالم ...
پارک نیاوران




جاجرود




روز معلم در مدسه


روز جشن در گالریا



آویسا و بهناز جون




چهارشنبه 26 اردیبهشت97 

